دلم بسان خمره ای
رسیده جوش می زند
نفس نفس پیاله را
برعقل و هوش می زند
یکی نشسته روبرو
گشاده دست وخوبرو
لبش پیاله کرده و
بیا بنوش می زند
محبت بام افلاک بلند است
نشان از دلبر ابروکمند است
همه بالابلندان دو عالم
به یک تاب سرزلفش به بند است
اول ازپیله ی خودخواهی خود باید رست
دوم از خمره ی عرفانی او گردی مست
رستن از هرچه درو رنگ تعلق باشد
می کند "بود" تو را در خور "هست"
امتحان شدیم
همه ردیم
پیش جن وآسمانی و ملک
آبروی از زمین تا به آسمانمان
دوباره ریخت
ماکسی صدا زدیم و جا زدیم؟
که نه!
در مقابلش به صف ستاده ایم؟
باز رانده می شویم!
تنها،سر یک مزرعه اورا دیدم
بر پیرهن و کلاه او خندیدم
تا چشم فتادم به نگاه دورش
صد دور چون او بدور خود گردیدم
انگار دلم سوی تو شایق شده است
هی کار دلم ثبت دقایق شده است
کو شانه ی آن نسیم آواره ی دور
امروز دلم دوباره عاشق شده است
اولین دیدار من با حزن
حزن به دیدار من آمد نشست
گفت مرا خنده کن ای چیره دست!
گفتمش ای دخترک این حال چیست؟
این همه آشفتگی ات بهر کیست؟
گفت من وخوف دو همزاده ایم
همره و همسوی و هم اندازه ایم
غصه ی او خورد و خوراکم شدست
عاقبت این غصه هلاکم شدست
گفتمش این حال پریشان چرا؟
خاطری آشفتی از ایشان چرا؟
گفت پریشانی از آن من است
بی سروسامانی مکان من است
هرکه مرا در دل خود جا دهد
گریه کند،غصه خورد، وا دهد
مردم بسیار به ما همرهند
کافر شادی و به ما گمرهند
شادی وسرزندگی از ما مباد
فاش کنم زندگی از ما مباد
غصه و رنجوری وماتم زماست
منشاء هر ناله و هرغم زماست
مایه ی افسردگی غم منم
دادکشم، گریه کنم، برکنم
اینهمه بیچارگی از آن ماست
دربدری ذات پریشان ماست
هرکه مرا دست بدامان شود
پای بغل کرده پشیمان شود
گفتمش از اول اول که بود؟
رنگ ز رخساره ی مردم ربود
شادی مردم همه زایشان ستاند
جای فرح حزن به دلها نشاند
گفت تکبر پدر کفر بود
آنکه گل از خنده ی مردم ربود
رفت نشست در دل یک آشنا
خویش شد وفتنه وآن ماجرا
کم کمک اندر دل او جاگرفت
کفر پدید آمد وبالا گرفت
یاس زکفر زاده شد وباز از او
من بوجود آمدم ای خوبرو
گفته ام از خوف که همزاده ایم
همره وهمسوی و هم اندازه ایم
خوف بهر جا برود من روم
او به همان جاست که من میروم
هرچه زمین است ازآن توباد
قوت من پشت وپناه تو باد
لحظه ای من را به دلت جا بده
آتش آهم تو تسلی بده
فخر کن آنگه که به یک بی پناه
بی کس وافسرده وبی جایگاه
جایگهی از دل خود داده ای
شک نکنم حاتم طازاده ای!
خنده بده غصه ی من را بگیر
ای تو جوان من ومن برتو پیر
آه مرا در دل خود جابده
گریه کن و ناله کن و وابده
گفتمش ای حزن خرابم مکن
پختگی ام بنگر وخامم مکن
آنچه تو گفتی زسرانجام خویش
کشته ی خود دان وهمان بام خویش
حزن سر گریه ی خود باز کرد
گریه شد وناله شد وناز کرد
در دلم افتاد نجاتش دهم
چای دهم قند ونباتش دهم
گفتمش ای زاده ی شیطان شوم
گرچه خرابست تورا زاد وبوم
لیک بیا بندگی آغاز کن
خنده شوو ساز طرب ساز کن
این همه آدم زتو غمگین شده ست
بار گناه تو سهمگین شده ست
اخم رخ ازچهره او باز شد
رابطه ی من و او آغاز شد
..............این قصه ادامه دارد
سلام
بی بهانه ای
بی توقعی
بسان یک درخت
به رسم زندگی
به رسم مردمان ساده ی قدیم
بی تکلفی برای خویش یا شما
صادقانه
مثل حرف های یک کبوتر سفید
مثل حرفهای تو
مثل یک غزل
.................
واما بعد
شیطان دو دختر دارد
که مامورند
حال و احوال آدمیان را به هم بزنند
و نگذارند حال کند
مهم نیست چگونه
حالش را بهم میزنند
یا حال ش را می گیرند
یا به او ضد حال میزنند
خلاصه اینکه
نمیگذارند کسی به او حال بدهد
شاید به همین سبب است
که آدم ها وقتی به هم می رسند
حال واحوال می کنند
و از حال هم می پرسند
و بصورت عادت
همه جواب می دهند
خوبم تو چطوری؟
واما آن دو دختر
(قبل از هرچیزبگویم که مهم نیست آن دو دختر باشند
یا پسر ولی چون آدمها در مقابل این جنس زودتر می پذیرند
و اسمشان هم به نظرم دخترانه آمد گفتم دختر)
یکی مامور است آدمی را به گذشته مشغول کند
و نام او حزن است
و دیگری که مامور است وی را از آینده نگران دارد
و نام او خوف است
و در حالی که
مقام "لاخوف علیهم ولاهم یحزنون"
جایگاه آدمیان است
آن دو به کمک هم
گاهی
زانوی غم به بغلش می دهند که دیدی چگونه گذشت؟!
و گاهی ترس بدلش می اندازند
که فردا از کجا معلوم بدتر از گذشته نباشد؟!
حکمای ما خوب این راز را فهمیده اند که گفته اند:
"از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر برباد مکن"
تقدیم به لیلی که باهمه ی کودکی اش کلمه ی عظیم باد را به من هدیه کرد.
بادو خدا فرستاد
واسه ی ما فرستاد
واسه ی اونا که خوبن
واسه ی شما فرستاد
خدا که مهربونه
همه چی رو میدونه
با زور و بازوی باد
ابرا رو میچرخونه
باد زد و بارون گرفت
بازم زمستون گرفت
موهام که شونه بودن
حال پریشون گرفت
گرگر باد صداکرد
دودا رو جابجا کرد
هوای خشک شهرو
جارو زد و زیبا کرد
پنجره ها بسته بود
باد زد اونارو واکرد
باد که آواز می خونه
مثل بابام می مونه
لپامو هی می کشه
موهامو می رقصونه
خدا کنه بیاد باز
به پیش مون بمونه
موهامو با پنجه هاش
شونه کنه بخونه:
لیلی ما قشنگه
قویه و زرنگه
پیرهن گل منگلیش
خیلی خوش آب و رنگه
آدما رو دوست داره
با شیطونا می جنگه
سرمیذاره رو دوشم
یه چیزی میگه تو گوشم
می زنم زیر خنده
می پره تو آغوشم
برگ همه درختا
باهاش آواز میخونن
شاخه ها دوستش دارن
مثل او مهربونن
لباسای روی بند
اما خیلی شیطونن
تاکه بادو می بینن
یه جا نمی نشینن
اداشو در میارن
یه دور هم می پیچن
این روزا دانشمندا
میگن که باد یه مرده
فرفره هایی ساختن
باد میخوره می گرده
فرفره های اونا
اما خیلی بزرگه
خیلی فرفره هستش
همشون باهم می چرخه
میگن یه توربینی هست
که با اونا می گرده
نتیجه ی کارشون
همین تولید برقه
ببینین که باد چه خوبه
واسه ی همیینه محبوبه
خدا رو شاکر هستم
که با شماها هستم
وقتتونو گرفتم
خاطرتونوخستم
اگه میخواین بدونین
که من کیم کی هستم
باید بگم لیلی ام
لیلی تولایی ام
عشق یعنی آتشی افروخته
خیمه ای هم در کنارش سوخته
عاشقی مثل حسین جان دادن است
بهر عشق خویش قربان دادن است
عاشقی یعنی کسی را داشتن
کل عالمرا درو پنداشتن
عاشقی یعنی دوتن یک جان شدن
هی یکی پیش یکی مهمان شدن
عاشقی یعنی زخود بی خود شدن
رستن از گم گشگی ها خود شدن
عشق یعنی سرنگون در حق شدن
برحقیقت دم به دم ملحق شدن

ذرات جهان ثنای حق می گویند
تسبیح کنان لقای او می جو یند
ماکوردلان خامش اشان پنداریم
با ذکر فصیح راه او می پویند
شعر از: حضرت امام(ره)
آب ،غیرت،حر ،هفتاد ودو تن
لب تشنه،مظلوم،زینب،زن
قنداقه، گلو،شش ماهه،قاسم ابن حسن
گودال،قفا،ردسم اسب بر روی بدن
پیروزی خون،دعا،ذکر ونماز، بر هلهله ها
وفا ،رضا،شجاعت،ایمان،انگشتر،کهنه پیرهن
ایمان به خدا، شهید ، اسیر، سرنیزه و سر
مفهوم حسین اند همه در خاطر من
برادر حرمتی دارد
دل با غیرتی دارد
رفیق است
مونس است
یار است
ولی
عباس، عباس است
خونبها
هستی هستی
همه از هست اوست
اوج فلک
مرتبه ی پست اوست
کارگزاران
همه فرمانبرش
باده پرستان
همگی مست اوست
زیر زمین
روی زمان
هرچه هست
دست همه در کنف دست اوست
وصف جمالش نتوانیم کرد
ناز دو عالم
همه در شست اوست
شش جهت و
هفت سما
نه فلک
نقش عقیقِ یمنِ دست اوست
دست علی(ع)را چو گرفت در غدیر گفت خدا گفته بگویم امیر
دست هرآنکس که بدامان اوست چرخ وفلک نیز بفرمان اوست

آب فراز می رود
آب فرود می کند
می آورد ومی برد
بود ونبود می کند
آب برهوت خشک را
باغ وبیوت می کند
ماه کناره می رود
نذر سکوت می کند
آب برای مردمان
زابر سقوط می کند
زقطره قطره ی خودش
هلهله سوت می کند
قربان منم که فدای تو میشوم
قربانی همه درد وبلای تو میشوم
تیغی بکش عزیز و بزن گردن مرا
گردن بزن وببین که به پای تو میشوم
پایم مبند وزبندم رهاکن ای عزیز
رقصان بزیرتیغ خدای تو میشوم
گراسمعیل سکوت کرد وخلیل شعر میسرود
شعری سروده ام که صدای تو میشوم
لختی نگاه کن ورهاکن مرازبند
درعین بندگیم بین که رهای تومیشوم
"محتاج قصه نیست گرت قصدخون ماست "(1)
درد از تو دارم و دوای تو میشوم
شبهای بس درازنخفتم بیادتو
یلدای عیدتوست ضحای تو میشوم
دانم که قدسیان زثنای توعاجزند
باخون سرخ خود به ثنای تو میشوم
هیهات ننهم سربجز اززیر پای تو
مرگم سعادتیست که سزای تو میشوم
برگو رها کنند آن فدیه ی مرا
من خود فدای ناز و ادای تو میشوم
پرسی که کیست کندیاری حسین(ع)؟
قربان منم که فدای تو میشوم
(1) این مصرع از حافظ است
ماه که مست می کند

خمره شکست می کند
هرچه که هست می برد
بی سر و دست می کند

باز کجا گشته هوایی دلت گشته کدام سوی زمین منزلت
درپی تو واله وسرگشته ام گشته دلم باز فدای دلت


نظرات () لینک مطلب